حسن حسن زاده آملى

286

نصوص الحكم بر فصوص الحكم (فارسى)

فص 49 [ در اين كه حواس باطن هم مدرك معانى صرف نيستند ، ولى حافظ صور مدركاتشان بعد از زوال محسوس مى باشند ] الوهم والحس الباطن لايدرك المعنى صرفا بل خلطا و لكن يستثبته بعد زوال المحسوس فان الوهم و التخيل ايضا لايحضران فى الباطن صورة انسانية صرفة بل على نحو ما يحس من خارج مخلوطة بزوائد و غواش من كم و كيف و اين و وضع فاذا حاول ان تتمثل فيه الانسانية من حيث هى انسانية بلازيادة أخرى لم يمكنه ذلك انما يمكنه استثبات الصورة الانسانية المخلوطة المأخوذة عن الحس و ان فارق المحسوس . ترجمه : و هم و حس باطن صرف معنى را ادراك نميكنند بلكه آميخته را ادراك مى كنند و لكن مدرك خود را بعد از زوال محسوس نگاه ميدارند چه اينكه و هم و تخيل نيز صورت انسانيت صرفه را در باطن حاضر نميكنند بلكه مانند محسوس كه از خارج احساس مىشود صورت انسانى را آميخته بازوائد و غواشى از كم و كيف و وضع در باطن حاضر مى كنند پس چون بخواهد انسانيت محضه بدون زيادتى ديگرى در او تمثل يابد برايش امكان ندارد ، همانا برايش امكان دارد ثبت كردن صورت انسانى آميخته را كه از حس گرفته شد اگر چه مفارقت كند محسوس را . بيان : سخن فص اين است كه حواس باطن هم مدرك معانى صرف نيستند ، ولى حافظ صور مدركاتشان بعد از زوال محسوس مى باشند . اين فص در تخيل و تو هم است كه دو نوع دوم و سوم از انواع